یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۴

چکامه و سخن و یک گله دیوار


از حسین منزوی



یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار
تا این غبار میمرد، یکبار تا همیشه
باید که مینوشتم، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی،‌ چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت،‌ چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است
گمراه های باطل،‌ بن بستهای انکار
تا مرز بینهایت، تصویر خستگی را
تکرار میکنند این،‌ آئینه های بیمار
عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم،‌ جان دوباره،‌ من نیز
حل میشوم در اینان این جرمهای بیزار
بوی تو دارد این باد،‌ وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر