سهشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید
تقدیر تقویم خود را تماما بخون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بی شک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتی اگر نوشدارو بهنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آئینه چشم، فرزند خود را ندید
آئینه آتشینی که گر زال در آن پری میفکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
آئینه ای که اگر اشک و خون میستردی از آن بیگمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آنجا میآمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق، آمیزه اشک و خون ناتمام
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گردآفرید
سهراب آنروز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آندم که رستم پیاده بشهر سمنگان رسید
و شاید آنشب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید و با او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنه سرنوشتش فرو میچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید؟
ورنه بجای تنش های قهر و تپش های خشم
باید که از قلب خود ضربه آشتی می شنید
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید.
حسین منزوی، از کهربا و کافور
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر