از ملک شعرای بهاز

بشکست گرم دست چه غم، کار درست است
کسری ز شکستم نه، که افکار درست است
آنرا چه ختائیست که رفتار صواب است
و آنرا چه شکسته است که گفتار درست است
گر دست چپم بشکست ای خاژه غمی نیست
در دست دگر کلک گهربار درست است
فخری نه گر از دست چکد خون به ره دوست
گر خون چکد از دیدهٔ خونبار درست است
از سر بگذر تا که ننالی ز غم دست
شو بر سر این نکته که بسیار درست است
از دست تو دستم به گریبان نرسد، لیک
چندان که برآید سوی دادار، درست است
گر دست پرستار بلرزد به مداوا
دل رنجه مکن تا دل بیمار درست است
دست جهلاگر که بود راست، فکار است
دست عقلاگر بود افکار، درست است
گو بشکند از حادثه سد بار، هرآن دست
کز وی نرسد بر دلی آزار، درست است
وان دست که آزار دل مورچهای خواست
هرچند درست است، مپندار درست است
اندر ره عشق ار برود دست، چه حاصل
گر سر برود در قدم یار، درست است
از دست بهار ار قدحی باده فروریخت
عهد خم و خمخانه و خمار درست است.
ملک شعرای بهار
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر