یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط



آخر ز فقر بر سر دنیا‌ زدیم پا
خلقی‌ بجاه تکیه زد وما زدیم پا

فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط
بیدارشد غنا بطمع تا زدیم پا

از اصل‌، دور ماند جهانی بذوق فرع
ما هم یک آبگینه بخارا زدیم پا

عمریست‌ طعمه‌خوار هجوم ندامتیم
یارب چرا چوموج بدریا زدیم پا

زین مشت پرکه رهزن آرام‌کس مباد
برآشیان الفت عنقا زدیم پا

قدر شکست‌دل نشناسی ستمکشیست
ما بیخبر بریزه مینا زدیم پا

طی شد به وهم عمرچه دنیا چه‌ آخرت
زین یک نفس تپش بجکجاها زدیم پا

مژگان بسته سیر دو عالم خیال داشت
از شوخی نگه به تماشا زدیم پا

شرم سجود او عرقی چند سازکرد
کز جبهه سودنی به ثریا زدیم پا

واماندگی چو موج‌گهر بی‌غنا نبود
بر عالمی ز آبلهٔ پا زدیم پا

چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم
لغزیدنی‌که بر همه اعضا زدیم پا

بیدل ز بس سراسراین دشت‌کلفت است
جزگرد برنخاست به هرجا زدیم پا.

بیدل دهلوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر