سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۴

ای خفته روزگار دریاب


حضرت سعدی



ما را همه شب نمیبرد خواب
ای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله بکوفه میرود آب
ای سخت کمان سست پیمان
این بود وفای عهد اذهاب
خارست بزیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان برویت
چون روی مجاوران بمحراب
من تن بقضای عشق دادم
پیرانه سر آمدم به اکتاب
زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که گلاب
دیوانه کوی خوبرویان
دردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان بهیچ کشتن
الا بفراق روی احباب.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر