پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۴

غرق در نیل چه اندیشه کند باران را


حضرت سعدی



چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم بطبیب
گفت یکبار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه بعقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرق در نیل چه اندیشه کند باران را.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر