دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۴

مهر ترا بقلب تو پس میدهم



با شاخه گل یخ
از مرز این زمستان خواهم گذشت
جائی کنار آتش گمنامی
آن وام کهنه را بتو پس میدهم
تا همسفر شوی
با عابران شیفته گم شدن
شاید حقیقتی یافتی
همرنگ آسمان دیار من
شهری که در ستایش زیبایی
دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی
لب میزنم
و شاخه گل یخ را کنار فنجان جا میگذارم
چیزی که از تو وام گرفتم
مهر ترا بقلب تو پس میدهم
آری قسم بساعت آتش
گم میکنم اگر تو پیدا کنی
این دستبند باز شد اینک
از دست تو که میوه سایش به واژه هاست.
محمد علی سپانلو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر