جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

ز آئینه چیزی مپرس از من بپرس


از حسین منزوی



بغیر آئینه، کس روبروی بستر نیست
و چشم آئینه، جز ما بسوی دیگر نیست
چنان در آئینه خورده، گره تنم به تنت
که خود تمیز تو و من، ز هم میسّر نیست
هزار بار کتاب تن ترا، خواندم هنوز
فصلی از آن، کهنه و مکرّر نیست
برای تو، همه از خوبی تو میگوید
اگرچه آئینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی تو ز آئینه چیزی مپرس، از من پُرس
که او به راز تنت، از من آشناتر نیست
مرا بنوش، همین من، که هیچ می، جُز من
بلور بارفتن در خور تو ساغر نیست
کدورتی است اگر، در میانه دلهاست
و گرنه جسم من، از جسم تو مکدّر نیست
تن تو، بوی خود افشانده در تمام اتاق
و گرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست
به انتهای جهان میرسیم، در خلائی که
جُز نفس نفس آنجا، صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوشتر
ز حالت تو، در آن لحظه های آخر نیست
وز آن عزیزترین لحظه ها، چه خاطره ها
که در لفافه سیماب و شیشه، مُضمر نیست.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر