دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۴

سخنها بر لب سعدی قلمها بر کف مانی


از حسین منزوی



شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی
خوش آنروزی كه بینم باغ خشك آرزویم را
بجادوی بهار خنده هایت میشكوفانی
بهار از رشك گلهای شكرخند تو خواهد مرد
كه تنها بر لب نوش تو میزیبد، گل افشانی
شراب چشمهای تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پیمانه‌ ای از آن بچشمانم بنوشانی
یقین دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند
سخنها بر لب «سعدی» قلمها بر كف «مانی»
نظر بازی نزیبد از تو با هركس كه میبینی
امید من چرا قدر نگاهت را نمیدانی؟
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر