یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۴

چو قلّه های مه آلود محو و رویائی است


از حسین منزوی



لبت صریح ترین آیه شکوفائی ست
و چشم هایت، شعر سیاه ِگویائی ست
چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قلّه های مه آلود، محو و رویائی ست
چگونه وصف کنم هیأت غریب ترا
که در کمال ظرافت، کمال والائی ست
تو از معابد مشرق زمین عظیمتری
کنون شکوه تو و بُهت من تماشائی ست
در آسمانه دریای دیدگان تو، شرم
گشوده بال تر از مرغکان دریائی ست
شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناکتر از عطرهای صحرائی ست
مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم
که این بلیغترین مبحث شناسائی ست
نمیشود بهفراموشیت سپرد و گذشت
چنین که یاد تو زود آشنا و هرجائی ست
تو، باری اینک از اوج بی نیازی خود
که چون غریبی من مبهم و معمّائی ست
پناه غربت غمناک دست هائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر