جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۴

باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم


حضرت سعدی



سخن عشق تو بی آن که برآید بزبانم
رنگ رخساره حکایت کند از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که بدیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز بمن کن
که بدیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا تاقت غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم بصبوری که جز این چاره ندانم
من همانروز بگفتم که طریق تو گرفتم
که بجانان نرسم تا نرسد کار بجانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز بمن کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر