چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

با غرور بگلهای باغ سر بزن



نخفته ایم که شب بگذرد، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند
نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ما
ز ره رسیده و همراه عشق، در بزند
نسیم، بوی ترا میبرد بهمره خود
که با غرور، بگلهای باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت، وصل مان آبی
مگر بر آتش تن های شعله ور بزند
تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد ؟
هوای بستر و بالینم ار بسر بزند
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست
دو دیده ام مژه برهم، دمی اگر بزند
بپوش پنجره را، ای برهنه میترسم
که چشم شور ستاره ترا نظر بزند
غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر