سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۳

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است


حضرت سعدی



شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم بجان تو گفتن طریق عزت نیست
بخاک پای تو وان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده بدیدارت آرزومند است
بیا که بر سر کویت بسات چهره ماست
بجای خاک که در زیر پایت افکنده ا‌ست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است
عجب در آنکه تو مجموع و گر قیاس کنی
بزیر هر خم مویت دلی پراکند است
اگر برهنه نباشی که تن‌ بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکند است
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
ز ضعف تاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است.
حضرت سعدی شیرازی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر