جمعه، دی ۱۲، ۱۳۹۳

ای رهنورد خسته چه نالی ز سرنوشت



v>
در کوره راه گمشده سنگلاخ عمر
مردی نفس زنان تن خود میکشد براه
خورشید و ماه روز و شب از چهره زمان
همچون دو دیده خیره به این مرد بیپناه
ای بس بسنگ آمده آن پای پر ز داغ
ای بس بسر فتاده در آغوش سنگها
چاه گذشته بسته بر او راه بازگشت
خو کرده با سکوت سیاه درنگها
حیران نشسته در دل شبهای بی‌سحر
گریان دویده در پی فردای بی‌امید
کام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش بسر نیامده جانش بلب رسید
سو سو زنان ستاره کوری ز بام عشق
در آسمان بخت سیاهش دمید و مرد
وین خسته را بظلمت آن راه ناشناس
تنها بدست تیرگی جاودان سپرد
این رهگذر منم که همه عمر با امید
رفتم به بام دهر برایم به سد غرور
اما چه سود زین همه کوشش که دست مرگ
خوش میکشد مرا به سراشیب تنگ گور
ای رهنورد خسته چه نالی ز سرنوشت
دیگر ترا بمنزل راحت رسانده است
دروازه طلایی آنرا نگاه کن
تا شهر مرگ راه درازی نمانده است.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر