پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۳

لحظه من پر میشود


انجیر کهن سر زندگی اش را میگسترد
زمین باران را صدا میزند
گردش ماهی آب را میشیارد
باد میگذرد
چلچله میچرخد
و نگاه من گم میشود
ماهی زنجیری آب است، و من زنجیری رنج
نگاهت خاک شدنی، لبخندت پلاسیده نیست
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی
نزدیک تو می آیم، بوی بیابان میشنوم
به تو می رسم، تنها میشوم
کنار تو تنهاتر شدم
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است
از من تا من، تو گسترده ای
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم
از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا میزند، من تو را
پیکرت زنجیری دستانم میسازم
تا زمان را زندانی کنم
باد می دود، و خاکستر تلاشم را میبرد
چلچله میچرخد
گردش ماهی آب را میشیارد
فواره می جهد
لحظه من پر میشود.
سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر