پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۳

که نامردیش آب مردان بریخت


حضرت سعدی



شبی دعوتی بود در کوی من
ز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب برآمد ز کوی
بگردون شد از عاشقان های و هوی
پری پیکری بود محبوب من
بدو گفتم ای لعبت خوب من
چرا با رفیقان نیایی بجمع
که روشن کنی مجلس ما چو شمع
شنیدم سهی قامت سیم‌تن
که میرفت و میگفت با خویشتن
محاسن چو مردان نداری بدست
نه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زان مخنث مخواه
که پیش از خطش روی گردد سیاه
ازآن بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردان بریخت
پسر کو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فروشوی دست
دریغش مخور بر هلاک و تلف
که پیش از پدر، مرده به ناخلف.
سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر