آن توئی زنده ز شبگردی و می نوشیها
وین منم مرده در آغوش فراموشیها
آن توئی گوش بتحسینگر عشاق جمال
وین منم چشم بدروازه خاموشیها
آن توئی ساخته از نقش دلاویز وجود
وین منم سوخته در آتش مدهوشیها
آن توئی چهره بر افروخته از رنگ وهوس
وین منم پرده نگهدار خطا پوشیها
آن توئی گرم زبانبازی بیگانه فریب
وین منم دوست زكف داده زكم جوشیها
آن توئی خفته بصد ناز بر این تخت روان
وین منم خسته صد درد ز پر كوشیها
آن توئی پای به هر چشم وقدم بوست خلق
وین منم خم شده از رنج قلمدوشیها
تا ترا خاطر جمعی است غنیمت بی عشق
كه نداری خبر از محنت مغشوشیها
پاك لوحی چو بر این خلق خوش آیند نبود
به كجا نقش زنم اینهمه مخدوشیها؟
معینی کرمانشاهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر