چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

پنچرههای شادی


آن شب ما خانه نبودیم. فردایش از همسایه ها شنیدیم. هر كس به ظن خودش چیزی می گفت. اینجور خبرها را زیاد توی روزنامه ها میخوانیم، ولی همیشه فكر میكنیم مال آدم های دیگر است در جاهائی دیگر. ولی وقتی خبر مال خانه خودت میشود، مال آدمی كه بالای سرت راه میرفته و گاهی توی راهرو او را میدیدی، هرچند باهاشان سلام و علیك نداشتیم. پول گازشان را ماه ها بود نمیدادند. توی هیچ جلسه ای هم حاضر نمیشدند. صاحبخانه میگفت شش ماه است موعد اجاره شان سر آمده و خالی نمیكنند. این حرفها البته فرقی در اصل ماجرا ایجاد نمیكند. بخصوص كه ربطی بدختر هجده ساله شان هم پیدا نمیكند. همه مان مجرد كه بودیم، مدل زندگی پدر و مادرمان را قبول نداشتیم. اما چاره ای نبود. باید تاب میآوردیم. این وسط، دخترها وضعشان بدتر از پسرها بود. باید منتظر مینشستند یكی بیاید ببردشان. اگر هم مثل دختر طبقه چهارم بلوك ما، عاشق میشدند وضع بدتر میشد. معیارهای پدر و مادرها خیلی با مال ما فرق داشت. معمولا كسی كه چشم ما را میگرفت خاری در چشم آنها بود. یواشكی هم كه هیچكاری نمیشد كرد. دخترها برای همه كارهای سرنوشت سازشان، باید اجازه كتبی میگرفتند. اما پسر طبقه سوم غربی، بدون اجازه مادر و پدرش رفت با زن مطلقه ای كه دو سال از خودش بزرگ تر بود و یك دختر هفت ساله داشت ازدواج كرد. مادرش هم چند جلسه ای رفت پیش روانشناس و دست آخر، با همه چیز كنار آمد.
دائم به آن لحظه ای كه خودش را از پنجره اتاق آخری پرت كرده روی شمشادهای قسمت بیرونی باغچه فكر میكنم. انگاری موقع پریدن خیز برداشته است. مثل آدمی كه میخواهد پرواز كند. فكر كنم تا لحظه آخر از كاری كه میكرده، مطمئن بوده است. شجاعتش یك جورهایی مرا میترساند. توی كلاسهای شنا، همیشه موقع آموزش شیرجه، آنقدر میایستادم تا طاقت مربی طاق میشد و هُلم میداد.
ماجرا را كه شنیدم به پارسا گفتم از خانه بیرون بزنیم. رفتیم توچال. دلم هیجان می خواست. تنهایی سوار «تله سی یژ» شدم و تا آن بالا  برسم جان دادم. پایم كه به زمین سفت رسید اما، با خودم فكر كردم شاید اگر مرا هم مثل دخترك عاشق طبقه چهارم، توی یك اتاق حبس كنند و ارزشی برای افكارم قائل نباشند، ارتفاع چیز پیش پا افتاده ای بشود برایم و بچیزهای قلمبه سلمبه تری فكر كنم.
مثلا به باورهایی كه حاضرم برایشان بجنگم. به جنگ نابرابری كه هیچوقت به نفع من تمام نمیشود. به كوتوله های فكری ای كه گمان میكنند میتوانند تا ابد پشت درهای بسته نگهم دارند، به پنجره.

برگرفته از وبلاگ نوشتجات

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر