شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۳

چه کسی این قصه را در دل میاندوزد


در شب سرد زمستانی
کوره خورشید هم، چون کوره گرم چراغ من نمیسوزد
و بمانند چراغ من
نه میافروزد چراغی هیچ
نه فرو بسته به یخ 

ماهی که از بالا میافروزد
من چراغم را در آمد رفتن همسایه­ام افروختم 

در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود
باد میپیچید با کاج
در میان کومه­ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک
و هنوز قصه بر یاد است
وین سخن آویزه­ی لب که می افروزد؟ که میسوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره خورشید هم، چون کوره گرم چراغ من نمیسوزد.
نیمایوشیج

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر