چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

جغدی كه به پاريس گريخت


عمرم را سپری كردم
در حالیكه در دستی قلم و در دست دیگر كفن داشتم
در دستی كلاشینكف و در دست دیگرم گل سرخ بود
در دستی گذرنامه و حافظه ام را
و در دستی دیگر بلیط هواپیما و آرزوهایم را برداشتم
اینك میخواهم همه این چیزها را بدریا بریزم
و با دو دست
ترا در آغوش كشم
غادت السمان

زنی كه كتابهایش  را به درختان تقدیم میكند، بدان جهت كه قطع میشوند تا او بتواند بنوشتن ادامه دهد، و بباد تقدیم میكند بدان جهت كه آزاد است! زنی كه میگوید ختاهای بسیار كرده، ختاهائی كه زندگی اش را نجات داده. و خود را جغدی مینامد كه میداند چگونه دشمنانش را بترساند در حالیكه خود بیشتر از آنها در هراس است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر