یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳
با تو از حرکت دستم برکت میبارد
دودلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتائی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خود تو بگو نـام که را بنویسـم
صاحب قبله و قبله دو عزیـزند ولی
خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم
تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصـه درد به امّید دوا بنویسـم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشـم کـه پَی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همینطور جـدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
بـاز حتـی اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم
از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشای
تا در آن منظـره ی روح گشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلـی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم.
خلیل ذکاوت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر