پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

دل سخت ستمگر سـنگ پیکان خورده را مـاند


قلم در پنجه من نخلِ سرما خرده را ماند
دوات از خشک مغزیها دهانِ مرده را ماند

نه پیوندی بدیروزی نه امیدی بفردائی
دل بیحاصل من شهر توفان برده را ماند

تکانی هـم نخورد از آه آتشبار مظلومان
دل سخت ستمگر سنگ پیکان خورده را ماند

گل عشقم که بود از نوبهار آرزو خندان
کنون در پای جانان غنچه پـژمرده را ماند

ز بس در هر چه دیدم داشت رنگ رنج و آزاری
جهان در چشم من یکسر دل آزرده را ماند.
خلیل خلیلی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر