گرانبار شد، گوشم از پندها
برآنم که تا بُگسلم بَندها
هرآن دل که شد بسته دام عشق
رهائی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ای خانه سوز
کجا ترسم از شرم پیوندها
ز تنهائیم، باغ دل تیره بود
تو جانش دمیده بلبخندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر
که شرط است، لطف از خداوندها
تو نور دلی، ای فروزنده بخت
که بازت نجویم همانندها
خوش آندم که افشانمت جان بپای
چو بر گونه آذر، اسپند ها.
فریدون توللی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر