پیر ما بار دگر روی بخمار نهاد
خط بدین برزد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقه دین بر سر جمع
خرقهی سوخته در حلقه زنار نهاد
در بن دیر مغان در بر شاه خمار
سر فرو برد و سر اندر پی این کار نهاد
درد خمار بنوشید و دل از دست بداد
میخوران نعرهزنان روی به بازار نهاد
گفتمای پیر چه بود این که تو کردی آخر
گفت کین داغ مرا بر دل و جان یار نهاد
من چه کردم چو چنین خواست چنین باید بود
گلم آن است که او در ره من خار نهاد
باز گفتم که منم حق زدهای سر در باز
گفت آری زدهام روی سوی دار نهاد
دل چو بشناخت که عطار درین راه بسوخت
از پی پیر قدم در پی عطار نهاد.
فرید عطار حکیم علیقدر ایران زمین

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر