دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرچه میتوانی
صدا کن مرا از صدف های باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
همسایه ام مهربانیست
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت
من نمی گویم!!
از تو گفتن پای دل درگِل، بالهای شعر من در بَند
من نمیگوئیم
خیل باران های باد آور که می بارند و می پویند و می جویند میگویند
تا نفس باقیست زیبا، فرصت چشمت تماشاییست.
محمدرضا عبدالملکیان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر