یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

چرا روشنی بود و من لال بودم؟


ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم!
اگر سنگ را دیدم اما
در آئین احساس و آواز گنجشک نفسهای سبزینه را حس نکردم!
اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد! چرا روشنی را ندیدم؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟ 

محمدرضا عبدالملکیان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر