سه‌شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۳

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت


زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بیجرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌ پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یکساعتم بگنجان در سایه عنایت

اینراه را نهایت صورت کجا توان بست
کش سد هزار منزل بیش است در بدایت

هرچند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت.
حافظ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر