شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۳

نیست نرگس را چو برگ گل بشبنم احتیاج



از صائب تندخویان میزنند آتش بجان خویشتن
میخورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست
اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن
نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج
دولت بیدار باشد دیده بان خویشتن
چون گل رعنا فریب مهلت دوران مخور
در بهاران بگذران فصل خزان خویشتن
چون صدف ناچار اگر باید لب خواهش گشاد
پیش هر ناشسته رو مگشا دهان خویشتن
سرفرو نارد بچرخ پست فطرت، هر که ساخت
از بلندیهای همت آسمان خویشتن
ریزه چین خوان من ذرات و من چون آفتاب
از شفق در خون زنم هر روز نان خویشتن
از زبردستان کسی زه بر کمان من نبست
حلقه بیرون بردم از میدان کمان خویشتن
بلبلان افسرده میگردند صائب، ورنه من
تخته میکردم ز خاموشی دکان خویشتن.
صائب تبریزی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر