جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۹۳

چنین که سرکش و پاک و بلندبالائی


از حسین متزوی



تلاقی بشکوه مه و معمایی
تراکم همه رازهای دنیایی
بهیچ سلسله خاکیان نمیمانی
تو از کدامین، دنیای تازه میآیی؟
اثیر دفتر «حافظ» شراب شیرازی؟
چه هستی آخر، کاین گونه گرم و گیرایی؟
تو از قبیله سوزان آتشی شاید
چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی
مرا بگردش سد قصّه میبرد چشمت
تو کیستی، ز پری های داستانهایی؟
شعاع نوری، بر تپه های روشن موج
تو دختر فلقیّ و عروس دریائی
نسیم سبزی، از جلگه های تخدیری
گل سپید ی، برآب های رویایی
فروغ باری، خون نظیف خورشیدی
شکوهمند، روح بزرگ صحرایی
تو مثل خنده گل، مثل خواب پروانه
تو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیبایی
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟
که جاودانه ترین لحظه تماشایی.
حسین منزوی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر