جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

چقدر ساده‌ ایکه سرنوشت بهار را روی درختها مینویسی


تو مثل منی برف
راه میروی و آب میشوی
با علمی لدّنی
پنبه بر جراحت سال می‌گذاری
میبینم اسفند را عصازنان
بسوی بهار میرود
تو مثل منی برف
آتش را روشن می‌کنی
تا در هرمش بمیری
یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند
پروانه‌ها که ترا ندیدند
عاشق او میشوند
نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ ای برف
ببین زمین به چه روزی درآمد
تو کرک بال ملائکی
طوری بنشین که زمین چند روزی بشکل اول خود درآید.
کاش میتوانستی تابستانها بباری
تا با تنپوشی از برف
برابر خورشید عشوه‌ها میکردیم
حس می‌کنم که لشکری از بهشتید
می‌آئید آدم و حوا را به خانه‌ی اول عودت دهید
لشکری از آب
بر ما که نواده‌ی آتشیم
حاشا حاشا
من که ندیده‌ام بشود کاری کرد
بشادی مردم اعتماد مکن برف
تا میباری نعمتی
چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری
چیزی در سکوت می‌نویسی
همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی
ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم
تو چقدر ساده‌ ای که بر همه یکسان می‌باری
تو چقدر ساده‌ ای که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها
می‌نویسی
که شتک‌ها هم می‌خوانند
آخر ببین چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار داده‌اند
و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی
پیداست که میشکنی برف
تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ
فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌‌ای برف
آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!‌
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام می‌شود.

شمس لنگرودی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر