سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۳

صبور باش و فراموش کن


حسین منزوی



چگونه باغ تو باور کند بهاران را؟
که سالها نچشیده است، طعم باران را
گمان مبر که چراغان کنند، دیگر بار
شکفته ها تن عریان شاخساران را
و یا ز روی چمن بسترد دوباره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را
درختهای کهن ساقه، ساقه دار شوند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را
غبار مرگ به رگهای باغ خشکانید
زلال جاری آواز جویباران را
نگاه کن گل من، باغبان باغت را
و شانه هایش آن رُستگاه ماران را
گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه میبری از یاد داغ یاران را؟
درخت، کوچک من، ای درخت کوچک من
صبور باش و فراموش کن بهاران را
بخیره گوش مخوابان از این سوی دیوار
صلای سُم سمندان شهسواران را
سوار سبز تو هرگز نخواهد آمد، آه
بخیره خیره مبر رنج انتظاران را.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر