جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۹۳

فردا کاری خواهیم کرد کاری کارستان


شب که میآید و میکوبد پشت ِ در را
بخودم میگویم
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد
تا همه نارفیقان من و تو بگویند
فلانی سایه اش سنگینه
پولش از پارو بالا میره
و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود
و همه مردم،‌ با فداکاری یک بوتیمار
کار و نان خود را در دریا میریزند
تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا
با زُلال خون صادقشان
بر فراز شهر آذین بندند
و به دور نامم مشعل ها بیفروزند
و بگویند
خسرو از خود ماست
پیروزی او دربست بهروزی ماست
و در اینهنگام است
و در این هنگام است
که بمادر خواهم گفت
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل غافل مادر
خوشبختی، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلب پر مهر مردم باشیم
و بدنیا نوری دیگر بخشیم
شب که میآید و میکوبد
پشت در را
بخودم میگویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که بروی پلک همسفرم خوابیده است
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلک او را
منفجر گردد، نابود شود
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی میگریند
خواهم گفت
گریه کارابر است
من وتو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم بدنیا، بفریاد بلند
عاقبت دیدید ما، ما صاحب خورشید شدیم
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه تو خواهم بود
کَز سر مهر بخورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به حمیده روسری خواهم داد
تا که از باد جدایی نَهَراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم
شب که میآید و میکوبد پشت در را
بخودم میگویم
اگر از خواب شبِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلد برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان.
خسرو گلسرخی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر