میدانی چیست؟
بنظر میرسد زندگی مشکل نیست
بلکه مشکلات زندگیند
میبینی؟
میبینی به چه روزی افتاده ام؟
حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما بسگها سوگند
که خواب کلک شیتان است
تا از شصت سال عمر
سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند
می شود بجای خواب به ریلها
و کفشها
و چشمها فکر کرد
و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفتهای آلم
کفشهای آدمیند
میشود بزنبورهائی فکر کرد
که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند
و آمده اند زیر سقف خانه ما خانه ساخته اند
میشود به تشبیهات خندید
بزمین و مروارید
بخورشید و آتشفشان
بستارهها و فرزانههای عشق
بهوای خاکستری و گیسوهای عروسِ پیر
به رعد و برق آسمان و خشم خداهای آهنی
تصور کن
هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر کنجکاو
از پشت تلسکوپهای مسخره شان
که بمرور بخرتوم پیلهای تشنه شبیه میشوند
بدنبالِ ستاره ناشناخته تازه تری میگردند
بمن بگو فرزانه من
خواب بهتر است یا بیداری؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر