جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۹۳

چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من


از حسین منزوی



مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته‌ام ناامید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمیچرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان بقیمت جان جار میزنید اما
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
شما هر آئینه، آئینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من
نه در تبرّی من نیز، بیم رسوایی است
بلب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عتشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری بسوی شماست؟
شما که قاصد سد شانه بر سرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر