بار فراق دوستان بس که نشست در دلم
می روم و نمی رود ناقه به زیر محمـلم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دلـست همـچنان ور به هزار منزلـم
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم
بار کشیدهی جفا پرده دریـدهی هـوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعهای است مشکلم
معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود ؟
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم زدامنت دست امـید نگسـلم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چـون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غـایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق
ور نـکنی چه بردهـد بیخ امید باطلم ؟
سنّت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی
کی ز دلم بدر رود خوی سرشته در گلم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چارهی کار عشق را با همه عقل جاهلم.
پادشاه سخن گیتی، سعدی شیراز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر