سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

ترا ای عاشق انسان کسی نشناخت


شاعر ترا زین خیل بی­دردان، کسی نشناخت
تو مشکلی و هر گزت آسان، کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تَسخر زدند امّا
گنج ترا، ای خانه­ی ویران کسی نشناخت
جسم ترا، تشریح کردند از برای هم
امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت
آری ترا، ای گریه­ی پوشیده در خنده!
وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت
زین عشق­ورزان نسیم و گلشن­ات، نشگفت
کای گردباد بی­سروسامان! کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دین­ات نیز
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت
گفتند: این دون است و آن والا، ترا، امّا
ای لحظه­ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت
با حکم مرگت روی سینه، سال­های سال
آنجا، ترا در گوشه­ی یمگان، کسی نشناخت
فریاد« نای»­ات را و بانگ شکوه­هایت را،
ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت
بی­شک ترا در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه­ی عرفان، کسی نشناخت
ای جوهر شعرتو، چون نام تو برّنده!
ذات ترا ای جوهر بّران! کسی نشناخت
روزی که می­خواندی: مخور می، محتسب تیز است!
لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت
وقتی که می­کندند از تن پوستت را نیز
گویا ترا ز آن پوستین پوشان، کسی نشناخت
چون می­شدی مخنوق از آن مستان، ترا ای تو،
خاتون شعر و بانویِ ایمان! کسی نشناخت
آندم که گفتی: باز گرد ای عید! از زندان
خشم و خروشت را­، در آن زندان­، کسی نشناخت
چون راز دل با غار می­گفتی ترا، هم نیز،
ای شهریارِ شهر سنگستان، کسی نشناخت
حتّی در پیش روی جوخه­ی اعدام
جز صبح­گاه خونی میدان، کسی نشناخت

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا ترا، ای عاشق انسان، کسی نشناخت.
حسين منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر