زندگی رویا نیست
باز کن پنجره را صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آنشب دور که همچون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید
زندگی رویا نیست زندگی زیبائیست
میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه شیرینی است
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی است
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
سر بدامان تو بگذارم و در خواب روم.
حمید مصدق

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر