چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲

سرفرازی را چه داند سر بزیری سرسپرده


به دنبال کدامین قصه و افسانه می‌گردی
در این بیغوله رد پایی از یاران نمی‌یابی
چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی‌یابی
در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم
با همه نامهربانان مهربانی کردم
همدلی هم آشیانی هم زبانی کردم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه‌ای از روزگاران کرده‌ام
نه شکایت از دورنگی‌های یاران کرده‌ام
گرچه شکوه بر زبانم می‌فشارد استخوانم
من که با این برگریزان روز و شب سرکرده‌ام
صد گل امیـد را در سینه پرپر کرده‌ام
دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم
پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی
هوشیار افتاده مستی در خرابات خـرابی
مهربانی کیمیا شد مردمی دیریـست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سرسپرده
می‌روم دل‌مردگی‌ها را ز سر بیـرون کنم
گر فلک با مـن نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام ناهمــاهنگ جدایــی خط کشم
در سرود آفرینش نغمـه‌ای موزون کنم
در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده‌ام
بس ملامتها کز این نامردمانبشنیده‌ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده‌ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده‌ام
گـر بمانم یا نمانم بند‌ه پیــرزمانم
گـر بمانم یا نمانم بند‌ه پیــرزمانم.
تورج نگهبان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر