شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۲

یاد آبی که گذشت از سر من


به نشاط آمد و دست از جان شست!.



عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب رود به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک، دسته گلی داد به آب
نازنین، چشم به نهر دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی نهر آید بشتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل رعناییست
لایق دست چو من زیبائیست
حیف از این گل که برد آب اورا
کند از منظره نایاب او را
زین سخن، عاشق معشوقه پرست
جست در آب، چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آن مایۀ ناز
که نکویی کن و در آب انداز
خواست کازاد کند از بندش
اسم گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم برهی
نام بی مهری، بر من ننهی
مورد نیکی خاصت کردم
از غم خویش، خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره، چو بت
دل بدریا زد و افتاد به نهر
دید آبیست فراوان و درست
بنشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم، بگیر این گل تو
بکنش زیب سر، ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش، فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان، نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد
خوب رویان همه را خواب برد.
ایرج میرزا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر