سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۲

دیگر اعتباری ندارند


گویا درین شهر بیست کرور آدم است
که برخی در خانه های زیبا می زیند و دیگران در دخمه ها
با این همه ما را جایی نیست عزیز من ما را جایی نیست
روزی ما هم وطنی داشتیم و مهربانش می پنداشتیم
به نقشه بنگر در آن خواهی یافتش
اما دیگر نمی شود به وطن بازگشت
عزیز من نمی شود به وطن بازگشت
در گورستان دهکده زادگاه من درختی همیشه بهار است
که هر بهاران از نو شکوفه می کند
اما گذرنامه های قدیم دیگر اعتباری ندارند
عزیز من دیگر اعتباری ندارند
کنسول روی میز کوفت و مرا گفت
اگر گذرنامه نداری رسما در شمار مردگانی
اما هنوز ما زنده ایم آخر
عزیز من هنوز ما زنده ایم آخر
به کمیته مهاجران رفتم چارپایه ای دادند که بنشینم
و مؤدبانه خواستند که سال دیگر سری بزنم
اما امروز کجا برویم
عزیز من امروز کجا برویم؟
بمجلس سخنرانی سر کشیدم
سخنران برخاست و گفت
مبادا که وارد مملکت شوند
نان ما را خواهند دزدید
از تو و من بود که سخن میراند
عزیز من از تو و من بود که سخن میراند
پنداشتم غرش رعد است که در آسمان میترکد
اما هیتلر بود که بر سر اروپا نهیب میزد، باید بمیرند
آه، مقصودش ما هستیم
عزیز من مقصودش ما هستیم
یک سگ خانگی میگذشت لباس پوشیده و قلاده دار
و گربه ای که از در باز خانه ای بدرون رفت
آخر از آلمان فراری نبودند
عزیز من از آلمان فراری نبودند
بسوی بندر شتافتم و کنار سکو ایستادم
ماهیان در آب میجستند چه آزاد بودند
فقط ده قدم فاصله بود عزیز من فقط ده قدم فاصله بود
بجنگل پناه بردم مرغان بر درختها میخواندند
هرگز سیاستمدار نداشته اند که بهوای دل خویش میسرائیدند
آخر آنها از نژاد بشر نیستند عزیز من آنها از نژاد بشر نیستند
بخواب میدیدم آسمانخراشی هزار طبقه پیش رویم است
با هزاران روزن و هزاران در و پنجره
اما یکی هم از آن ما نبود عزیز من یکی هم از آن ما نبود
در بیابانی درندشت زیر بارش سرد برف میگریختم
ده هزار سرباز از اینسو بدان سو میشتافتند
در پی من و تو بودند عزیز من در پی من و تو بودند.
آدن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر