شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۲
پیدائی و پنهانی
چون زلف توام جانا، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم، در بیسر و سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانمرا بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدائی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم، تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت، دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی، دردی که نمیدانی
دل با من و جان بیتو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویت
روی از من سرگردان، شاید که نگردانی.
رهی معیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر