یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

اين شب چه قدر تاريك است


 شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
وای اين شب چه قدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟
صخره ای كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمی غمناك است.

سهراب سپهری نازنین




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر