خدات راضی شد؟
وقتی کشیش به نزدش آمد و پرسید: اگر تقاضایی داری بگو. از کشیش رو گرداند، و گفت: من چیزی ندارم بگویم. من یک مرتد و کافر هستم، بروید، ترجیح میدهم تنها باشم.
جالب این بود که، در میدان تیر وقتی بزمین افتاد، هنوز تلوتلو میخورد، مونتالی التماس میکرد، بگذارید یکبار دیگر او را ببینم، و جسد نیمه جان را به آغوش کشید. خرمگس ناله کنان میگفت: برای چه مرا خلاص نمیکنید. اما مونتالی، همچنان او را در آغوش گرفته سعی میکرد، چلیپ را بر دهان او بگذارد.
اما او با تقلا در حال مرگ از او رو گرداند. بطرف زانوی پزشک نیم خیز شد و با چشمان باز مستقیم به چلیپ خیره نگاه کرد، دست سمت راست و شکسته اش را بلند کرد و چلیپ را پس زد. بروی صورتش سایه چلیپ مانند لکهای سرخ خود نمایی میکرد بالاخره بزبان آمد و گفت: پدر حالا خدات راضی شد؟
دیگر حرکتی نکرد، و سپس سرش به عقب بر روی بازوی پزشک سقوط کرد.
صفحه ۳۴۷ کتاب خرمگس.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر