آدمها دشمن خدا هستند.
در یكی از غروبهای غم انگیز تابستان هفتاد و هشت از كنار باغی میگذشتم كه درخت آلویی در آن به بار نشسته بود. شكارچی جوانی را دیدم كه بر شاخهای نشسته بود.
از او پرسیدم: اینجا چه میكنی؟
و او پاسخ داد: كه گراز پیری هر شب با تولههایش به اینجا میآید میخواهم كه او را بكشم!
پرسیدم: آخر برای چه؟
و او بمن گفت كه شبها قروچ قروچ دندانهایش خواب مرا آشفته میكند!
گفتم: پس بچههایش چه می شوند؟
او بمن گفت: كه نگران نباشم بچههایش بدون مادر زیاد زنده نخواهند ماند و خواهند مرد!
دقایقی بعد صدای تیری شنیدم.
برگشتم.
شكارچی را دیدم كه شلیك كرده بود و میخندید!
گراز پیر به بچههایش نگاه میكرد و آخرین نفسهایش را میكشید.
لحظاتی بعد گراز پیر مرده بود و من دیدم كه بچههایش آخرین قطرههای شیر را از پستان مادر مردهشان میمكیدند.
بفكر فرو رفتم و گفتم: ای كاش انسان پای بر هستی نمیگذاشت و زندگی و دنیا بدون انسان بسی زیباتر بود.
صفا صفایی
شکارچی که بسیار نادان و ابله بوده ولی جرم شاهد ماجرا و اینکه درجهت دفع این ستم کاری نکرده نابخشودنیست. و جالب اینجاست که آمده و از نامردمی مردمان هم شکایت میکند و درس اخلاق میدهد! ای ننگ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر