شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

زير و بالا بسته هر سو راه او





پشه ای در استكان امد فرود
تا بنوشد انچه واپس مانده بود
كودكی از شيطنت بازی كنان
بست با دستش دهان استكان
پشه ديگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام كودك وارهد
خشك لب میگشت حيران راه جو
زير و بالا بسته هر سو راه او
روزنی میجست در ديوار و در
تا به ازادی رسد بار دگر
هرچه بر جهد و تكاپو میفزود
راه بيرون رفتن از چاهش نبود
انقدر كوبيد بر ديوار سر
تا فرو افتاد خونين بال و پر
جان گرامی بود و ان نعمت لذيذ
ليك ازادی گرامی تر عزيز.
فريدون مشيری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر