شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۲

هست را چون نیست با من کار نیست


بال هایم سوخت از خورشید و باز
در خیال اوج پروازم هنوز
غرقه در آتش میان موج خون
ساحل مرغان آوازم هنوز
دست ما و من به چشمت خاک ریخت
هست را چون نیست با من کار نیست
می پرم با بال خورشید و دگر
جان من زنجیری رفتار نیست
آن شبانگردی که غرق نور گشت
دیگرش پروای ساحل نیست ، نیست
دام ظلمت ناتوان از صید اوست
بر کران بنشستگان باید گریست.
صالح وحدت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر