فریدون مشیری

چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره بهر لحظه میکند تصویر
بچشم همزدنی
میان آنهمه صورت ترا شناختهام
بخواب میماند
تنها بخواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
بمهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
بروی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر