جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

دستهائی داری مثل نان گرم چرا دوستت نداشته باشم


مادر مقداری آلو خريده بود و بعد از ناهار می خواست آن را به بچه هايش بدهد. آلو ها توی بشقاب بود.
وانيا تا به حال آلو نخورده بود و خيلی دلش می خواست مزه ی آلو را بچشد. هيچ کس توی اتاق نبود. او طاقت نياورد و يکی از آلو ها را يواشکی برداشت و خورد!
قبل از ناهار مادر ديد که يکی از آلو های توی بشقاب کم شده، پس موضوع را به پدر گفت.
سر ميز ناهار پدر گفت: بچه ها کسی آلو نخورده؟
بچه ها جواب دادند:نه، نخورديم!
وانيا قرمز شده بود اما او هم مثل بقيه گفت، نه، من نخوردم.
آنوقت پدر گفت:اگر کسی آلو خورده عيبی ندارد، ولی اشکال اينجاست که میترسم شما بلد نبوده باشيد چطور آلو بخوريد، آخه آلو هسته دارد، اگر کسی هسته  آلو را قورت بدهد، روز بعد میميرد.
وانيا رنگش پريد و گفت: نه، من هسته اش را از پنجره بيرون پرت کردم.
در اين لحظه همه خنديدند، اما وانيا شروع کرد به گريه کردن.
تولستوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر