سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۲

گر خدا صفتی دان که کدخدات منم


نگفتمت، مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمه حیات منم؟

وگر بخشم روی سد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که، به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که، منم بحر و تو یکی ماهی
مرو بخشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که، چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که، ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که، صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که، مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم .
مولانا


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر