نگذرد چیزی بدون سوز
یادم از روزی سیه میآید و جای نموری
درمیان جنگل بسیار دوری
آخر فصل زمستان بود و یکسر هرکجا در زیر باران
مثل اینکه هرچه کز کرده بجایی
برنمیآید صدایی
صف بیاراییده از هرسو تمشک تیغ دار و دور کرده
جای دنجی را
یاد آنروز صفا بخشان
مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز
میشدم از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز
تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آنجا
تا از آنجا گوشه ای از دلربای خلوت غمناک روزی را
آورم با خویش
آه، میگویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آنروز
باز میگویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن
برخلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
میکشم تصویر آنرا
یاد میآرم از آنروز.
نیما یوشیج
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر